روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری انگیخته بود و ما جوان بودیم و نمی دانستیم که سر نخ دست کیست و جوانیمان را می فرسودیم و تجربه می اندوختیم .

برای خود من ، "اما" روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع ماموریت "کافتا رادزه" برای گرفتن [امتیاز] نفت شمال راه انداخته بودیم (سال ۲۳ یا ۲۴؟)[پنجم آبان ۱۳۲۳]. از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهار راه مخبر الدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختیم ، اما اول شاه آباد ، چشمم افتاد به کامیونهای روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهر ما ، کنار خیابان صف کشیده بودند که یکمرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و بازو بند را سوت کردم .
جلال الدین سادات آل احمد – در خدمت و خیانت روشنفکران – جلد۲- صفحه۱۷۵.
هنگامی که فیلم « 33 روز» تمام شد ، تشویق نویسندگان ، خبرنگاران و دست اندر کاران سینما که در سالن نمایش برج میلاد حضور د اشتند ، آنقدر ادامه یافت تا رکورد این هشت روز را بشکند. خود ِ جمال شورجه در پشت آخرین صندلی در سالن ایستاده بود و با آن فروتنی همیشگی اش ، تا ده دقیقه فقط به عبارات «خسته نباشید» ، « دست مریزاد» ، « شاهکار کردی» ، « گل کاشتی » ، « خدا قبول کنه » و جملاتی از این دست پاسخ می داد و تشکر می کرد. این یعنی «33 روز» بیشترین رضایت خاطر حاضران در جشنواره را کسب کرده است ؛ رضایتی که در گفت و گوهای حاشیه ای محوطه برگزاری جشنواره هم معلوم می شد .
***
پس از سالها از ساخت فیلم زیبا و به یاد ماندنی « بازمانده» اثر زنده یاد سیف الله داد ، این بار جمال شورجه کارگردان نام آشنای سینمای انقلاب اسلامی ، اثری خلق کرده است که چند سر و گردن از آن بالاتر است . فیلمی که به ماجرای دلاوریهای مجاهدان مقاومت اسلامی لبنان در جریان جنگ سی و سه روزه رژیم صهیونیستی علیه مردم لبنان بخصوص جنوب این کشور پرداخته و ترازی جدید در فیلمهای مقاومت در کشورمان ایجاد کرده است .

فیلم که پیشتر، « جنوب آسمانی » نام داشت بر اساس فیلمنامه « عروس لیطانی» نوشته جواد شمقدری و شهاب ملت خواه ساخته شده و با نمایش مستندی واقعی از ورود دو سرباز ارتش اسرائیل به منطقه جنوب لبنان و دستگیری آن دو از سوی مجاهدان مقاومت آغاز می شود و سپس ، فیلم به روایت نفسگیری از پایداری و استقامت مردم و نیروهای حزب الله در ماندن در روستای مرزی « عیتاء الشعب» از توابع صور می پردازد . این روایت با نشان دادن مراسم عروسی یوسف دهینی با نسرین آغاز می شود که با حمله هوایی ارتش صهیونیستی به عزا تبدیل می شود . محمد سرور فرمانده نیروهای مقاومت جنوب هم همزمان در آستانه پدر شدن است اما با توجه به شرایط ، با جمع آوری نیروهای تشکیلات مقاومت و برنامه ریزی ، از روستا و منطقه خود در برابر ارتش مسلح اسرائیل دفاع می کنند. در این میان ، همسر باردار محمد بر اثر حملات وحشیانه ارتش صهیونیستی به مناطق مسکونی مصدوم می شود به همین دلیل به کمک همسر یوسف و هدایت یکی از مجاهدان ، به یک تونل زیرزمینی تعبیه شده از سوی حزب الله هدایت می شود . همزمان ارتش اسرائیل که با شنود مکالمات نیروهای مقاومت جایگاه آنان را کشف کرده کرده است به قصد دستگیری آنان بخصوص فرمانده آنان محمد سرور شبیخون می زند اما با هوشیاری جوانان حزب الله ، آنان مجبور به فرار می شوند .
همسر محمد سر انجام در تونل زیر زمینی به شهادت می رسد اما به کمک نسرین ، فرزندش – صادق- سالم به دنیا می آید و همزمان جنگ ، پس از 33 روز استقامت در برابر حملات همه جانبه زمینی و هوایی و موشکی اسرائیل با عقب نشینی اشغالگران و پیروزی نیروهای مقاومت به پایان می رسد .
33 روز ، علاوه بر بازیهای خیره کننده هنرپیشه های اکثراً مسیحی و سنی لبنانی و سوری آن ، شاهکار فیلمهای سالهای اخیر در جلوه های ویژه میدانی است تا آنجا که جنگ سال 2006 را به مدد طراحی صحنه دقیق ، به بهترین وجهی برای تماشاگر ملموس و عینی می کند. علاوه بر بمباران و موشکباران ها ، بازسازی و انهدام تانکهای پیشرفته مرکاوا و نیز هواپیماهای اسرائیل قابل توجهند. همچنین موسیقی ملایم عربی آن نیز بسیار خوب از آب در آمده ضمن اینکه فیلمنامه و داستان آن نیز چفت و بست کاملی دارد و تماشاگر را برای بازشدن گره ها و تعقیدهای آن تا انتها میخکوب بر صندلیها نگه می دارد .
استفاده محدود از تاریکی حتی در شب ، برای این فیلم با معناست و نشان می دهد که کارگردان بدرستی به این جنگ به عنوان یک نکته تاریک و سیاه نگاه نمی کند و اصرار بر فیلمبرداری در روز و در مواردی رنگهای روشن ، بر نورانی بودن مقاومت و پایداری تأکید می کند .
از ویژگیهای دیگر فیلم ، باید به نقش حماسی زنان لبنانی در به سرانجام رسیدن این پایداری تاریخی و همچنین به حضور متحدانه مسیحیان لبنان در کنار مسلمانان و نیروهای مقاومت اشاره کرد . صحنه به شهادت رسیدن « میشل» پزشک مسیحی بر دامن « ام عباس» و دیالوگهایی که بین آنان رد و بدل می شود از مصادیق این نکته است .
همچنین استفاده از زبان عبری به همراه زیر نویس برای دیالوگهای فرمانده و نیروهای اسرائیلی از امتیازات این فیلم محسوب می شود ، هر چند به نظر می رسد خیلی رسمی و بدون لهجه با هم صحبت می کنند .
شورجه در جلسه پرسش و پاسخ این فیلم ، اعلام کرد که 33 روز در حالی در جنوب لبنان ساخته شد که هواپیماهای شناسایی اسرائیل بر فراز لوکیشن ما پرواز و بارها ما را شناسایی کردند و این کار را برایمان سخت تر می کرد.
ساختن فیلمی با این حجم کار و در کشوری دیگر و زبانی غیر فارسی بخصوص در آماده سازی بازیگران لبنانی و سوری آن ، قطعاً کار سختی است اما این سختی ظاهراً با همکاریهای فراوان انسانی و لجستیکی حزب الله و بخصوص حمایتهای دولت لبنان هموار شده است و نتیجه آن ساخت فیلمی آبرومند و فاخر از ایران اسلامی در باره مقاومت به یاد ماندنی مردم لبنان و شکست تاریخی ارتش تا دندان مسلح اسرائیل به عنوان نهمین فیلم یک فیلمساز مسلمان و نخستین فیلم 35 میلیمتری ( و نه تله فیلم) درباره این حماسه ماندگار است که نمایش آن در جشنواره فیلم فجر همزمان با موج بیداری اسلامی در جهان و سقوط پی در پی دولتهای همراه اسرائیل ، تماشای آن را بسیار شیرین تر و دلچسب تر کرده است .
جالب است بدانیم نقش نسرین را به جای « نسرین طافش » سوری ، قرار بوده است « حنان ترک» - مصری که چند سال پیش حجاب را برگزید ، بازی کند که حتی کار به امضای قرارداد هم کشید اما دو روز مانده به فیلمبرداری ، خبر می دهند که دولت مصر ، این خانم را ممنوع الخروج کرده و به او اجازه بازی نداده و او را توبیخ و بازداشت کرده است که این فیلم ، ضد منافع ملی مصر است ! و حالا این فیلم در شرایطی به نمایش در می آید که بازداشت کنندگان این بانوی محجبه مصری حساب کار دستشان آمده است که منافع ملی مردم مصر ، در بازداشتگاه قاهره تشخیص داده نمی شود ؛ این منافع را حضور میلیونی مردم در میدان التحریر مصر تعیین کرده اند !
33 روز فیلم جنگی خوش ساختی است که ایران اسلامی می تواند با افتخار آن را سر دست بگیرد و در عرصه بین الملل بخصوص در کشورهای اسلامی و عربی به نمایش بگذارد و روحیه ایمان و استقامت را در آنان تقویت کند .
* این یادداشت در صفحه تصویر روز کیهان سه شنبه 26 بهمن ماه منتشر شده است .
اگر در سال گذشته در همین روزها ، جشنواره فیلم فجر شاهد اتفاق بزرگی به نام «طلا و مس» بود ، امسال این اتفاق به شیرینی « یک حبه قند» است . رضا میر کریمی در ششمین فیلم بلند خود ، نشان داده است که اهل تکرار خود نیست و هر بار برگ برنده پنهانی برای رو کردن دارد . در آخرین اثر او – به همین سادگی – ما با زندگی ساکت و آرام زن خانه دار شهری در یک فیلم کم بازیگر آشنا و از سوژه و پرداخت خوب فیلم ، ذوق زده شدیم و درست در حالی که فکر می کنیم لابد فیلم بعدی او ، امسال در همان حال و هواست ، ناگهان با یک اتفاق جدید رو به رومی شویم . این اتفاق ، برشی از زندگی است که به بهانه ازدواج خواهر کوچک و حضور چهار خواهر بزرگتر با همسران و فرزندانشان برای کمک در برگزاری مراسم به آن نگاه می کنیم . همین یک خط ، کل ماجرای فیلم است اما آنچه دیدن این اتفاق سینمایی را مهم می کند ، آینه ای است که در آن ما کودکی خودمان را ، روزهای شاد زندگیمان را ، با هم بودنهایمان را و لباسهای گل منگلی مادران و خواهرانمان را می بینیم و به آن فضای نوستالژیک ، حسرت خوارانه و در عین حال امیدوارانه نگاه می کنیم . « یک حبه قند » فیلمی پر بازیگر با حدود 20 شخصیت اصلی است که هر کدام ویژگیها و رفتارهای خاص خودشان را دارند ، بدون اینکه هیچ کدام شخصیت محوری و اول فیلم باشند. این بازیگران که ما حتماً خودمان را در یکی دو تا از آنها پیدا می کنیم ، نمادی از افراد و طبقات گوناگون مردمی هستند که در کنار خودمان می بینیمشان . از نوزاد و کودک و نوجوان و جوان و سالمند و پیر ، از زن و مرد و دختر و پسر ، از معلم و روحانی و کارگر و کاسب وسرباز، از شیرازی و یزدی و شمالی و ...از قهر و آشتی و خنده و گریه و شوخی و جدی وبیم و امید و بالاخره از تولد و ازدواج و زندگی و مرگ .

شاید کسانی که « یک حبه قند » را ندیده اند ، با خواندن اینکه این فیلم این همه شخصیت و این همه حالت و رفتار دارد ، تصور کنند با فیلمی مغشوش و پر حادثه یا حداقل پیچیده رو به رو هستند اما واقعیت این است که این فیلم ، روانی و یکدستی خیره کننده ای دارد و مانند رودخانه جاری کوچکی ، آدمهای فیلم می آیند و می روند و واکنش نشان می دهند و باز هم زندگی به همان یکدستی ادامه دارد . اگر این موضوع ، نکته نخست شاهکار بودن این فیلم باشد ، نکته بعدی اتفاقی به نام « مرگ » است که در بخش بعدی فیلم اتفاق می افتد و عجیب اینکه باز هم زندگی با همان شرایط و همان ویژگیها و حتی همان رنگها – که فقط یک رنگ سیاه به آنها اضافه شده است و بس – ادامه دارد . در حقیقت این دو نکته ، ما را به توانمندی و هنرمندی « رضا میر کریمی » بیش از پیش مطمئن می کند .
جالب اینجاست که مرگ در این فیلم ، مرگی سیاه و تاریک نیست ، مرگی روشن و درست عین زندگی است و از همه مهمتر ، اینکه اگر با نگاه فیلم همراه باشیم ، مرگ حتی شیرین هم هست به شیرینی یک حبه قندی که در گلو می جهد و خلاص . درست بر عکس فیلمهای دیگر جشنواره امسال که در اکثر آنها برف و سردی و سکوت و تاریکی و شب و تنهایی و فاصله و فضای سیاه و سفید و رنگهای تیره و صدای تکراری آژیر خطر ، بسیار پر رنگ شده اند و سیاهنمایی کاملی از کشور ارائه داده اند . اما میر کریمی در فیلمش ، نه تنها سیاهنمایی نمی کند بلکه نشان می دهد در ایران امروز ما هستند کسانی که با همه تفاوتها و سلیقه ها و طبقه بندیهای اجتماعی و صنفی ، با گرمی و مهربانی و در روشنایی و عاطفه و نزدیکی و در میان رنگ آمیزیهای فراوان خاک و آب و گیاه زندگی می کنند و به جای آژیر خطر ، صدای زنگ تلفنهای همراهشان هم، ترانه « ایشالا مبارک بادا » و شادیهای دیگر است . کارگردان برای اینکه نشان دهد این گرمی و روشنایی و شادی و همگرایی مربوط به ایران همین امروز است نه مانند فیلمهایی چون « صد سال به این سالها» و «طهران تهران» و ... ایران ِ سابق ، بر چیزهایی چون تلفن همراه و لپ تاب و ... تأکید می کند تا این بهانه را از سیاهنمایان بگیرد.
ضمن اینکه فیلمساز ، دلیل این شادی و نشاط و سرزندگی و عواطف سرشار را در ریشه هایی می داند که در زیر زمین این خانه است و دیگرانی که به دنبال « گنج» می گردند ، اگر خوب کند و کاو کنند به آن می رسند. و البته کلنگ زدن به این ریشه ، باعث اتصال برق و رفتن نور از این خانه می شود ؛ هر چند این رفتن برق و روشنایی ، مقطعی و کوتاه مدت است و در ضمن ، این خانه با نوری از سنت همچنان روشن باقی می ماند تا زندگی درآن همچنان ادامه پیدا کند.
یک نکته دیگر در همین زمینه اینکه انتخاب یزد به عنوان محل وقوع حوادث این فیلم ، بسیار هوشمندانه بوده است زیرا علاوه بر اینکه شهری بجز تهران و کلانشهرها را نشان می دهد ، به گواهی آمار و گزارشها ، یزد منطقه ای است که کمترین میزان آسیبهای اجتماعی از قبیل طلاق ، اعتیاد ، بزهکاریها و فساد را دارد و از این جهت در کل کشور نمونه است و برای داستان ما بسیار با معنا.

این محتوا و این نگاه و این یکدستی ، بی شک بی همراهی عوامل فنی به دست نمی آمده است . بازیهای درخشان فیلم بخصوص ریما رامین فر ، نگار جواهریان و بخصوص شمسی فضل اللهی ، فیلمبرداری سخت و خیره کننده حمید خضوعی ابیانه ، چهره پردازی طبیعی نما و باور پذیر عبدالله اسکندری و از همه مهمتر طراحی صحنه و لباس محسن شاه ابراهیمی بخصوص در ساختن لوکیشنی مشابه یزد در تهران ! و موسیقی شاد و ایرانی محمد رضا علیقلی که یکی از بهترین موسیقی های فیلم در پنج روز اول جشنواره بوده است به علاوه تدوین حسن حسندوست ، از « یک حبه قند» اتفاق شیرینی ساخته اند که حلاوت آن تا سالها در ذائقه سینمای ایران اسلامی خواهد ماند.
در همین جا باید به حوزه هنری به خاطر ساخت این فیلم آن هم در وانفسای فیلمهای منفی این روزهای سینمای کشورمان تبریک بگوییم و آرزو کنیم که حوزه باز هم این روند مثبت را در سرمایه گذاری در ساخت چنین فیلمهای ماندگاری ادامه دهد.
البته فیلم کاستیهایی هم داشته است که از جمله آنها می توان به خوب در نیامدن لهجه در برخی بازیگران فیلم و نیز کشدار شدن ریتم فیلم بخصوص در یک سوم آخر آن ( با توجه به اینکه زمان فیلم کمی بیشتر از دو ساعت است ) اشاره کرد .
***
کسانی که فیلمهای قبلی رضا میر کریمی این کارگردان 45 ساله سینما را دنبال می کنند همیشه این نگرانی را داشته اند که نکند فیلم بعدی او به خوبی فیلم قبلیش نباشد . از کودک و سرباز تا فیلم جسور زیر نور ماه ، از خیلی دور – خیلی نزدیک که سطح توقع و معیار سینمای متعهد ایران را بشدت بالا برد تا به همین سادگی . حالا با دیدن « یک حبه قند» باور کرده ایم که دیگر نباید خیلی نگران فیلمهای آینده میر کریمی باشیم. اما من خبرنگار یک نگرانی دارم و آن هم این است که نکند انتقاداتی که آقای فیلمساز ما به روند اجرایی جشنواره کرده است باعث شود از دریافت جوایز فراوانی که انتظار می رود در انتظار فیلمش باشد محروم شود . هر چند ، روند این سالها نشان داده است که این جایزه دادنها و ندادنها ، از سوی مخاطبان خیلی جدی گرفته نشده و در انتخاب آنها هم تأثیری نگذاشته است . شاید بتوان گفت : فیلم آن است که خود ببوید نه آنکه هیئت داوران جشنواره فیلم فجر بگوید ...
پانوشت : شاید عرف خبرنگاری و نقادی ِ رایج نباشد که این گونه که من نوشتم از فیلمی تعریف و تمجید شود ، اما اجازه بدهید حداقل در وبلاگ با دل ِ خودم بنویسم . اما درباره اغراق احتمالی به نظر آمده در این یادداشت ، خواهش می کنم پس از تماشای فیلم نظر بدهید . این طور بهتر نیست !؟
دست زدن در جایی که کارگردان اشتباه فاحشی کرده ، سوتی داده و یا از او چنین انتظاری نمی رفته است ؛ این واکنش منتقدان و نویسندگان سینمایی مطبوعات یک عرف شده است و معمولاً میزان ضعف یک فیلم از دید آنان با چنین واکنشی رابطه مستقیم دارد . این اتفاق تقریباً در هر چند دقیقه از فیلم «فرزند صبح» تکرار شد به گونه ای که تصور می شد بهروز افخمی همین الان سینما را ترک می کند و می رود . او اما نشست و تا پایان فیلم را تحمل کرد و بعد هم در میان انبوهی از نویسندگان و خبرنگاران مختلفی که او را احاطه کرده بودند ، یک جمله را تکرار می کرد : فیلمنامه من بود ، من کارگردانی کردم اما فیلم من نبود ! و همین جمله پر تکرار پرسشهای منتقدان را بیشتر و بیشتر می کرد . به همین دلیل ، با وجود آنکه اعلام شد سالن پرسش و پاسخ میکروفون ندارد ، فوج جمعیت کارگردان فرزند صبح را از نزدیکیهای در خروجی محوطه به زیرزمین طبقه منهای دو بردند تا یک جلسه محاکمه واقعی برای او تشکیل دهند.
این جلسه پرسش و پاسخ ، یاد آور نشست فیلم بسیار موهن « زمهریر» بود که بیشترین توهینها را به دفاع مقدس و انقلاب روا داشته بود . در آن جلسه هم ، همه خبرنگاران و منتقدان فارغ از هر گونه گرایش و سلیقه سیاسی ، یکصدا علیه آن فیلم موضع گرفتند که خوشبختانه با نگاه متحد آنان و اطلاع رسانی مناسب رسانه ای ، آن فیلم مجال نمایش عمومی نیافت . در این جلسه اما ، موضوع فرق می کرد . فیلم به آن معنی موهن نبود اما بی ارزشی کار و گافهای متعدد سینمایی در کنار شخصیت تاریخی و جهانی امام خمینی ، کم توهینی به او محسوب نمی شود . فیلم در نهایت بی دقتی در فیلمنامه و در جزئیات ، گویی درباره یک پسر بچه روستایی است که کسی که برای اولین بار یا دومین بار دوربین به دست گرفته ، آن را ساخته است . به همین دلیل است که افخمی در مقابل پرسشهایی چون شلوار لی خانم هدیه تهرانی – دایه امام – در سالهای سده پیش! ، وجود دکل برق و تیر چراغ برق در جاده روستایی آنموقع! و جلوتر از آن عبارت « گذرنامه »! در هنگام تبعید امام به ترکیه و نیز معلوم شدن ریل تراولینگ فیلمبرداری در دو صحنه فیلم و ریتم بسیار کند و فضای سرد و بیروح فیلم ، جوابی نداشت و آن را به ماجرای تدوین ! بی اجازه او که پس از هفت سال ، ادامه پیدا کرده است مربوط می دانست .
افخمی هزینه فیلم را حدود دو میلیارد تومان اعلام کرد و البته گفت برای بسیاری از هزینه ها ، بودجه نداشته ایم . وی درباره واکنش خانواده امام به این فیلم هم گفت : آنها فیلم را دیده اند اما از واکنش آنان اطلاعی ندارم .

کارگردان فرزند صبح درباره انتقادات گسترده از بی داستانی و صحنه های طولانی باد در علفزار روستا یا نشان دادن مرغ و خروسها یا قدم زدن طولانی روح الله کودک در روستا ، مسابقه ماندن زیر آب ( که تمام سالن یکصدا برای مسخره کردن کارگردان همراه با بچه های فیلم تا شماره 90 می شمردند !) و واکنش منفی مردم نسبت به این نکات بی ارزش که بخش اعظم فیلم را به خود اختصاص داده است نیز گفت : من به برداشت مردم چه کار دارم ؟ من فیلم خودم را ساخته ام و برای فیلم خودم هم ، خودم تصمیم می گیرم .
وی توضیح نداد که اگر کارگردان برای فیلم خودش ، خودش تصمیم می گیرد و مثلاً اگر مجاز باشد در بی ربط ترین حالت ، دوران تبعید امام را به سکانسهای مختلف دوران کودکی امام وصل کند ، آیا این اجازه را هم دارد که جمله ای که با هیچ تسامحی امکان گفتن آن از سوی امام وجود ندارد و اصلاً در ادبیات دینی و سیاسی امام جایگاهی ندارد چگونه در فیلم بر زبان او جاری شده است ؛ آنجا که در هنگام تبعید از ایران به ترکیه ، در هواپیمای نظامی به خلبان می گوید : من برای دفاع از میهنم تبعید می شوم !
فیلم آنچنان مغشوش و بی سرو ته بود که شریفی نیا بازیگر نقش حاج احمد آقا ، پس از پایان فیلم در برابر پرسشهای خبرنگاران هیچ حرفی برای گفتن در دفاع از فیلم نداشت و سکوت کرده بود .
***
فیلم فرزند صبح نیمه شب دوشنبه در حالی تمام شد که امیدهای مشتاقان دیدار فیلمی قابل قبول از امام بر صفحه عریض سینما به طور کامل به یأس تبدیل شد . کاش آن یک میلیارد و هشت صد میلیون تومانی که خرج این فیلم شد ، به طور کامل به فیلمساز داده می شد تا چنین چیزی تحویل سینما نمی شد . این افسوس زمانی بیشتر می شود که می بینیم شخصیتهای درجه چندم جهانی ، بر پرده سینما با چه تصاویر هنری اعجاب برانگیزی ظاهر می شوند و آقای افخمی از ساخت یک فیلم معمولی درباره بزرگترین شخصیت تاریخ معاصر جهان عاجز بوده است .
شاید آقای افخمی پس از هفت سال نتوانسته باشد کمترین حق امام را ادا کند ، اما هیچ شکی نیست که نسل جدید و پر انرژیی که بر ساحت دین و دانش و سیاست و هنر و ادبیات و حوزه های مختلف اجتماعی روز به روز ، رویشهای آنان را مشاهده می کنیم ، حتماً دست به کار خواهند شد و با دستهای پر توان خود ، امام خمینی را بسیار باشکوه و قدرتمند - در حد توان خود – بر پرده سینما نشان خواهند داد تا آنوقت معلوم شود حساب آنان با مدعیان ، چه فاصله ای دارد . آنروز هم دیر نیست .

* این گزارش خبری در صفحه 14 روزنامه کیهان چهارشنبه 20 بهمن ماه 89 منتشر شده است .
مطالب مرتبط :
- آقای افخمی ! با دیدن فیلمت خرد شدیم و خون دل خوردیم - علیرضا پور صباغ ( رجا نیوز).
- آقای افخمی ! چه بر سر فرزند صبح آوردی ؟ (شبکه ایران).
- محمد تقی فهیم : افخمی باید در دادگاه بازخواست شود ( خبرگزاری سینمای ایران و فرارو ).
-افخمی : کی بود ؟ کی بود ؟ من نبودم ! ( خبرگزاری ایلنا).
- حیف این فیلم است آقای افخمی ( یزدان سلحشور - رجا نیوز).
- جام شوکرانی برای افخمی؟ ( سایت فرارو).
-افخمی : ناگفته ها را درباره فرزند صبح خواهم گفت ( سایت خبرآنلاین).
- عباسی : فرزند صبح ، فیلم نبود ( سایت رجا نیوز).
« سیزده 59» فیلمی از سامان سالور درباره سید جلال یک فرمانده جنگ است که از زمان مجروحیتش تاکنون در بیمارستانی به حالت کما ست و پزشکان دیگر از او قطع امید کرده اند و تصمیم به جدا کردن دستگاههای حیاتی از او گرفته اند اما بر اثر یک شوک ، او دوباره به زندگی بر می گردد . فیلم درباره تلاش اکیپی از هنرمندان ، دختر ، پزشکان و دوستان سابق سید جلال برای پنهان کردن تغییرات صورت گرفته در این بیست و چند سال از اوست . در هنگامه این تلاشها ، سید جلال از بیمارستان می گریزد و خود را در شهری نا آشنا می یابد و به سراغ یکی از دوستان قدیمی خود می رود و بتدریج از سرنوشت دوستان باقیمانده خود آگاه می شود ؛ دوستان دوران جنگی که هر کدام یا معتاد شده اند ، یا مارگیر یا کلاش هستند و ...

با احتساب سیزده 59 ، سامان سالور 35 ساله از سال 82 تاکنون چهار فیلم سینمایی بلند ساخته است که هیچ کدام از قبلیها بجز در جشنواره های خارجی به نمایش در نیامده است و در این فیلم به سراغ موضوعی تکراری رفته است تا استعداد خود را آزمایش کند . اما برای این آزمایش، تا آنجا که از دستش بر آمده است بزرگترین حادثه افتخار آمیز تاریخ ایران یعنی دفاع مقدس را به سیاهترین وجهی به لجن کشیده است . فیلم با اینکه رنگی است اما سکانسهای آغازین آن که صحنه هایی از جنگ تحمیلی را تصویر کرده است سیاه و سفید است . فیلم با صحنه تیر خوردن سید جلال برومند ، کات می شود به «چراغ خطر» آمبولانسی که او را به بیمارستانی در تهران می رساند و در ادامه او را در این روزها در حالت کما و در تخت بیمارستان می بینیم و پزشکی که در گفت و گو با دختر و یکی از دوستان سید جلال از پایان تلاشها و اینکه دیگر برومند عملاً مُرده است و کاری دیگر از دستشان بر نمی آید خبر می دهد.
اما در ادامه ، سید جلال با فریاد « یا حسین » به هوش می آید و کادر بیمارستان مجدداً او را به کما می برند تا با تمهیداتی ، فضای مناسب برای هوشیاری مجدد او را فراهم کنند و در این مسیر ، تمام چیزهایی که گذشت زمان و تغییرات را نشان بدهد از او دور می کنند .به مدد یک فیلمساز بیکار، کارگردانی سر پوش گذاشتن بر تغییرات و باز سازی گذشته آغاز می شود .دوربینهای متعدد به کنترل لحظه به لحظه بیمار داستان می پردازند ، باران – دختر سید جلال – با گریم همان فیلمساز، نقش بهار – مادر از دست رفته اش – را بازی می کند و یکی از دوستان سابقش به چهره روزهای جنگ بر می گردد . اما سید جلال در آینه یک قاشق غذاخوری ، تغییرات وسیع خود را می بیند و از بیمارستان می گریزد و به سراغ قهوه خانه یکی از دوستان جنگش می رود که در ارتفاعات تهران است و در آنجا از همه چیز با خبر می شود .
فیلمنامه در بسیاری جاها بشدت ضعیف است و از کسی که سه کار بلند دیگر ساخته است بعید می نماید .به عنوان مثال در حالی که اکیپ مجهزی از کارگردان و افراد و صحنه ساز و دوربینهای متعدد کنترل کننده برای سید جلال وجود دارد ، او بسیار راحت لباسهایش را می پوشد و از در بیمارستان خارج می شود و هیچ کس هم متوجه نمی شود!! چیزی که هیچ تماشاگری آن را باور نمی کند و در حقیقت به این گسست عمیق فیلمنامه ای می خندد . همچنین صورت این فرمانده جنگ ، از زمان به هوش آمدن تا چند روز بعد که ماجرا در قهوه خانه دوستش ادامه پیدا می کند همچنان شش تیغه باقی می ماند ! یا وقتی که سید جلال برومند پس از بیست و چند سال بیهوشی ، دوست رزمنده سابقش را که اکنون معتاد شده است مانند کسی که همه این سالها هوشیارو در جریان اتفاقات بوده است نصیحت می کند !جالب است که این دوست مُفنگی امروز ، بر در و دیوار اطاقی که مواد مصرف می کند عکسهای «پهلوانان» را نصب کرده است !
سیزده 59 فیلمی است در هجو دفاع مقدس . از سیاه نشان دادن صحنه های آن در سکانسهای ابتدایی تا معرفی رزمندگان سابق در چهره معتاد ، مارگیر ، کلاش و کلاهبردار اقتصادی ، دروغگو و ... سازنده هر چند کوشیده است نام فیلم را بر گرفته از تاریخ تولد دوست پسر ِ فرزند سید جلال معرفی کند اما به زعم خودش تأکیدی هم دارد بر نحوست جنگ یا آدمهای امروزی جنگ . بسیاری از دیالوگهای فیلم نیز این سیاهنمایی را پر رنگ می کند : «آدمهایی که اونجا ( اشاره به مغز) شونو عوض کرده اند» ! یا« از جنگ ، فقط یک روزش مانده و یک رژه و یک شوی تلویزیونی» . کارگردان حتی در جلسه پرسش و پاسخ با خبرنگاران ، از همکلاسیهای شهیدش در مدرسه ، به عنوان کسانی که « نابود شدند» یاد می کند ! و در صحنه رو در رویی پایانی ، از زبان دوستش می شنویم که « به هر که زنده بود گفتیم بیاید» و می بینیم که همه رزمندگانی که امروز زنده اند ؛ چگونه و چه وضعیتی دارند ! در حقیقت ، رزمنده خوب، رزمنده مُرده است ! و همین گونه بازماندگان هستند که امروز در پایان فیلم به فرمانده خود سلام نظامی می دهند.
تعجب بر انگیز و تأسفبار است که سازمان تبلیغات اسلامی در نقش تهیه کننده پیدا و پنهان این فیلم ِ شدیداً ضد جنگ عمل کرده اند و خوشحالیم که بچه های حوزه هنری زیر بار گذاشته شدن اسمشان به عنوان تهیه کننده این فیلم نرفته اند.
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
متأسفانه این زهر محتوایی ، در ظرف خوبی ریخته شده و به تماشاگران سینمای جمهوری اسلامی تعارف می شود . بازی دریا آشوری در دو نقش متفاوت باران و بهار – دختر و مادر- بخصوص در صحنه نفسگیر بازی کردن نقش مادر برای پدر تحسین برانگیز است . بازی پرویز پرستویی در نقش سید جلال برومند حتماً به یاد ماندنی خواهد بود و ضمن اینکه علیرضا اوسیوند و مهران احمدی هم بازیهای خوبی ارائه داده اند . فیلمبرداری صحنه های اولیه جنگ هم در باورپذیر کردن آن کمک زیادی کرده است .
با این همه ، بد نیست به سازنده این فیلم یاد آور شویم که دوران یا حسین گفتن و لباس سبز تن شخصیتهای جوان کردن و شعار رزمنده خوب ، رزمنده مرده است دادن مدتها و ماههاست تمام شده است ! یک نکته دیگر هم خوب است برای افزایش اطلاعات عمومی فیلمساز به او خاطر نشان کنیم که ما ، عدد «سیزده» را نحس نمی دانیم . جهت اطلاع ایشان ، برترین مرد جهان مولا امیر المؤمنین « علیه السلام» در سیزده رجب به دنیا آمده است و به همین دلیل سیزده نه تنها نحس نیست که در اوج سعد است! و یک نکته دیگر : بهار ِ ما نمُرده است . زنده و سرسبزتر از همیشه است .
شب به خیر آقای سالور
رونوشت به : آقای دکتر محمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و حجت الاسلام و المسلمین خاموشی رئیس سازمان تبلیغات اسلامی جهت بالاتر گذاشتن کلاه خودشان ...
* این یادداشت برای صفحه تصویر روز کیهان پنجشنبه 21 بهمن ماه 89 نوشته شده است .
وقتی فرهنگ کردستان کار دست فیلمساز می دهد ! این اولین تیتری بود که برای این نوشته در نظر گرفته بودم اما شاید درست تر این بود که بنویسم : وقتی فرهنگ کردستان کار دست محقق آن می دهد . چرا که ژوان سهرابی محقق فرهنگ شفاهی کُرد با بردیا همسرش که یک کارگردان دست چندم فیلمهای گیشه ای است دچار مشکل شده است ؛ مشکل آنها هم این است که از ایجاد رابطه معقول حتی در حد گفت و گو با هم عاجزند . در این میان ، بارداری ژوان و نیز بیماری سابقه دارش نیز مطرح می شود و او حتی فرصتی برای مطرح کردن بارداری و بیماریش با بردیا پیدا نمی کند. این کلاف ارتباطی، وقتی پیچیده تر می شود که همین محقق بیمار ، با قرائن آشکار و پنهانی در می یابد که بردیا با یکی از دختران جوانی که برای تست بازیگری به دفتر فیلمسازیش آمده اند سر و سرّی دارد . او علاوه بر اینها عکسهای ارتباط پنهانی آن دو را می بیند ، یک بار هم به طور تصادفی در خیابان آن دو را مشاهده می کند. به همین دلیل تمام وسایلش را جمع می کند اما پیش از رفتن همیشگی ، برای گفت و گو و شاید تسویه حساب پیش دختر مزبور می رود اما یک اتفاق در حین درگیری با او ، باعث می شود هم دختری که عاشق بازی در سینماست و هم ژوان و هم بچه اش از بین بروند .

جمیل رستمی کارگردان این فیلم ، برای سومین ساخته خود ترجیح داده است به سراغ موضوعی برود که پیش از او بارها در سینمای جهان مورد استفاده قرار گرفته است و در ایران مشخصاً در 25 سال پیش با عنوان « شاید وقتی دیگر» با فیلمنامه ای قوی و بازیهایی قویتر ساخته شد . فیلم چشم ، دقیقاً از همان داستان ِ شاید وقتی دیگر بهره برداری کرده و می توان گفت سوژه فیلم با هیچ توجیهی به دو نویسنده فیلمنامه تعلق اولیه ندارد. در شاید وقتی دیگر ، مرد که تصادفاً او هم در یک استودیوی فیلمهای تلویزیونی کار می کرد ، در یکی از گزارشها ، همسرش را در کنار مرد دیگری می بیند و تمامی شواهد و قرائن و تحقیقات بعدی او هم همین را نشان می دهد . اما سر آخر معلوم می شود آنکه مرد با «چشم» خودش دیده است ، خواهر دو قلو و گمشده همسرش است و او نباید به چشمش اعتماد می کرده است . در آن فیلم ، ماجرا با خوشی و کشف یک رابطه جدید پایان می یابد اما در اینجا فیلمساز ، ماجرا را برخلاف فیلمی که از آن بهره گرفته است تغییر داده ونه تنها هیچ رابطه جدیدی ایجاد نمی شود و ختم به خیری هم در کار نیست ، بلکه تمام تلاش خود را کرده است تا پایان تراژیک و دراماتیکی برای آن رقم بزند و به همین دلیل ، سه نفر را می کُشد ! و برای اینکه بار تراژیک ماجرا خیلی عمیقتر شود نام خانوادگی ژوان را هم « سهرابی » می گذارد ! اما اینکه این پایان ، باور پذیر بوده است یا نه ، شاید سوت و کفهای طعنه آمیز منتقدان و نویسندگان سینمایی در سالن برج میلاد و حتی بازیگرانی که نیمی از سالن را پر کرده بودند پاسخی به این سؤال باشد؛ ابراز نظری عملی که در چند جای دیگر فیلم ، و اتفاقاً در جاهایی که تصور می شد فضا خیلی دراماتیک شده است صورت گرفت !
در بخشهایی ازفیلم ، به موضوعاتی چون فرهنگ واحد کردستان در شهرهای مختلف ایران از کرمانشاه گرفته تا ایلام و سنندج و حتی خارج از ایران اشاراتی می کند ودر حقیقت به نوعی این ماجرای تکراری ِ اشتباه ِ چشم را به صورت رمز آلود به کردستان واحد نیز مرتبط کرده است و شاید پایان تلخ فیلم هم به نوعی مربوط باشد به تلخی ناممکن بودن این اتحاد ِ حداقل فرهنگی . به همین دلیل ، شاید کسانی که برای فیلمهای اول و دوم این فیلمساز- که آنها هم درباره همین مسئله کردستان و کردها بود - جایزه های فراوان داده اند خیلی خوششان نیاید که این مقدار یأس و ناامیدی در سوژه های فیلمسازشان باشد ! و این قدر ماجرا نا امید کننده به پایان برسد ! از سوی دیگر ، این فیلم نشاندهنده نخبگان و روشنفکرانی ضعیف، بی ارتباط و پر اشتباهی است که همه آمال و آرزوها را به گور می برند و در حقیقت این فیلم تعریضی به این نخبگان و روشنفکران است که اگر چه تاریخ می نویسند یا فیلم می سازند اما چشمشان را بر روی حقایق بسته اند و امیدهای کوچک خودشان را هم در نطفه خفه کرده اند و بر ماجرا مهر پایان زده اند.
نکته دیگر درهمین باره اینکه فیلمساز با گرفتن نماهای درشت از همین چند شخصیت فیلمش ، به نوعی کوشیده است تا دیدگاههای خود را بر اساس نوعی روانشناسی درونیات مطرح کند نه با نگاه جامعه شناسی و ارتباطات کلان . چرا که در آنصورت لازم می آمد فیلمش را با نماهایی از جمعیت و جامعه و مانند کلیشه این سالها ،با نمایی دور و بالا از شهر تهران شروع کند یا به پایان برساند در حالی که این کار را نکرده و فقط به سکوت و تنهایی و بی رابطگی آنها پرداخته است . این نکته نشان می دهد که نگاه فیلمساز اصلاً متوجه توده مردم نبوده و نخبگان و روشنفکران را هدف قرار داده است .
یک نکته دیگر در این باره وجود دارد و آن اینکه حتی فارغ از روانشناسی و جامعه شناسی ، درونگرایی و برونگرایی ، نخبگان و توده ، اصلاً فیلمساز حتی بدبین تر از این است که یکی از اینها را محکوم کند . او معتقد است که از این محقق کردستان واحد ، اساساً فرزندی متولد نخواهد شد . چرا که او اعلام کرده است که بیماری سابقه دار ژوان به گونه ای است که اصلاً نباید باردار می شد و طبق گفته پزشک ، اگر هم باردار بشود باید حتماً ظرف یک هفته ، بچه را نابود کند وگرنه جان خود ِ مادر را خواهد گرفت . بنابراین جبر و این تقدیر گرایی ، اصولاً اینکه در این ماجرا چه کسی یا کسانی مقصرند وجهی ندارد و سهراب و رستمی وجود ندارد و اگر هم باشند تقدیرشان بر نابودی است و به همین دلیل معلوم نمی شود این همه مقدمه چینی و صغرا و کبرا چیدن با چنین نتیجه قبلی محتومی برای چیست !؟
رستمی اعلام کرده است که این فیلم اولین مورد از یک سه گانه با عناوین چشم ، گوش و زبان است و به همین دلیل معلوم است که چه روندی برای فیلمهای بعدی خود در نظر گرفته است . اما خوب است در پایان ِ خوب از آب درنیامدۀ همین فیلم تأملاتی داشته باشد تا همین اتفاق برای گوش و زبان او هم نیفتد .
بازیهای فیلم بخصوص بازی لادن مستوفی در نقش رژان بسیار خوب و مهدی احمدی در نقش بردیا تا حدی خوب بود و موسیقی فیلم هم توانسته بود همراهی خوبی با کار داشته باشد و در عین حال سوار بر آن نباشد .برای این فیلم ، دوربین نقش خیلی مهمی بر عهده نداشته و برای تدوین آن هم خیلی سختگیری صورت نگرفته است . شاید فیلمساز آنقدر که دغدغه رساندن پیامش را داشته خیلی در بند خوب از آب در آمدن فنی و تکنیکی فیلمش – بجز موسیقی – نبوده است .
راستی آقای رستمی ! خود شما هم یادتان باشد که خیلی به «چشم» هایتان اعتماد نکنید . دیدید وقتی آرزوهای بادکنکی مرد فیلمتان که در چهره آن کودک متجلی شد و وقتی آن آرزوهای بادکنکی باد هوا شد ، اهالی سینما و نویسندگان حاضردر سالن میلاد چه کف مرتبی زدند !؟ این کف زدن خیلی با معنی بود . شما هم می توانید فیلمساز خوبی بشوید شاید وقتی دیگر ...
* این یادداشت در صفحه تصویر روز کیهان چهارشنبه 20 بهمن 89 منتشر شده است .
آینه های رو به رو بیشتر از آنکه درباره یک معضل فردی باشد ، درباره نگاه عمومی جامعه به یک معضل فردی است . آدینه ، دختری که سالهاست فهمیده دچار مشکل دوجنسیتی یا ترانس شده ، اما اطرافیانش او را مبتلا به آسیبی اجتماعی می پندارند و به همین بهانه ، او را از ارتباط با جامعه منع می کنند تا از این رهگذر آبروی خودشان حفظ شود ! در این میان ، رعنا زنی که همسرش به دلیل کلاهبرداری شریکش در زندان بسر می برد و او برای گذران آبرومندانه زندگی با پیکان رنگ و رو رفته صادق مسافرکشی می کند ، آدینه را سوار می کند و طی حوادثی به زوایای زندگی تاریک او پی می برد و تلاش می کند تا این مشکل او را حل کند.

نگار آذربایجانی در نخستین تجربه فیلم بلند خود ، به سراغ سوژه ای حساس رفته است و همین نشان می دهد که نمی خواهد در فیلمسازی راحت طلب باشد . راحت طلبی یعنی اینکه تو هم در اولین گام ، اگر نمی خواهی فیلم کمدی درجه سه بسازی و مردم را بخندانی تا جیب تهیه کننده را پر پول کنی ، حتی به سراغ موضوعی دستمالی شده مثل عشق نروی و برای سینمایت کارکردی اصلاحی قائل باشی . چنین کارکردی در سینمای ایران بی سابقه نیست اما پر شمار هم نیست و شاید بهترین نمونه آن ، « عروس آتش» باشد که خسرو سینایی درباره معضل ازدواج اجباری با پسر عمو در برخی مناطق جنوبی کشور ساخت تا با زبان هنر ، عمق فاجعه این نگاه خرافی را به تصویر بکشد و قدمی بزرگ برای اصلاح این رسم غلط بردارد . آینه های رو به رو قطعاً در قطع و اندازه عروس آتش ِ سینایی نیست ، اما دغدغه سازنده آن به همان گونه اصلاحی است .
آذربایجانی در این فیلم از ادا و اصول روشنفکری هم خودش را کنار کشیده است و به همین دلیل می بینیم شخصیت تأثیرگذار و به نوعی مصلح فیلم ، دختری سالم ، مذهبی ، نمازخوان ،با حجاب کامل و اهل رعایت قیود شرعی است . یادمان بیاید آنجا که رعنا متوجه می شود آدینه دو جنسیتی است و اجازه نمی دهد به او دست بزند تا نکند نامحرم محسوب شود و او گناهی مرتکب شده باشد.
همچنین در فیلم از زبان آدینه می شنویم که دو جنسیتی ها در ایران اسلامی ، نه تنها از سوی قانون ، محترم شمرده می شوند بلکه برای عمل جراحی تبدیل به جنس اصلی ، وام هم دریافت می کنند . همین جاست که تأکید می کنیم فیلم با پر رنگ کردن این به رسمیت شناخته شدن از سوی دین و قانون ، نگاه غلط اجتماعی به این معضل را به باد انتقاد می گیرد و می کوشد نگاه عامه مردم را به این ماجرا ، کمی منطقی تر و عاقلانه کند .
برخی معتقدند در این فیلم ، نگاه و رفتار غلط پدر آدینه ، نوعی سبک کردن نهاد خانواده محسوب می شود . در این باره دو نکته قابل ذکر است : اول اینکه نگاه پدر در این فیلم تابعی از نگاه غلط اجتماع به این معضل است و اگر این بدبینی اجتماعی نبود ، با قرینه هایی از دیالوگهای فیلم می توان فهمید که این رفتار درون خانه هم تا حد زیادی روال منطقی خود را طی می کرد بخصوص اگر تأکیدات مکرر پدر را مبنی بر اینکه آدینه را و آینده آدینه را دوست دارد لحاظ کنیم . در ثانی این فیلم به اهمیت نقش مادری که نیست تأکید محوری دارد و نشان می دهد که جای مهربانیهای مادر در این خانه خالی است و اگر مادر نمُرده بود ، این خانه و آدینه حال و روز بهتری داشت . ضمن اینکه در آخر، باز هم برادر آدینه به داد او می رسد و کمک می کند تا مشکلش حل شود . بنابر این ، این فیلم حتی از نگاه تحکیم موقعیت خانواده هم قوی ظاهر شده است. البته اینکه آدینه در این فیلم راه به راه روسریش را بر می دارد و به جای آن کلاه می گذارد و بر عکس و تأکید دوربین بر سر بی حجاب او – ولو برای چند لحظه – حتماً از لحاظ شرعی اشکال دارد که در این مورد باید در هنگام اکران فکری اساسی کرد.
در یک کلام ، آینه های رو به رو با فراست از سیاهنمایی درباره یک معضل اجتماعی فاصله معنا داری می گیرد و این فاصله را تا انتهای فیلم حفظ می کند.
آینه های رو به رو، سوای ارزش محتوایی ، از نظر فنی نیز قابلیتهای زیادی دارد . جدا از فیلمنامه خوب فرشته طائرپور که انصافاً بار اصلی موفقیت آمیز بودن این فیلم را به دوش می کشد ، کارگردانی آن هم نشان می دهد یک فیلمساز خوب دیگر متولد شده است . بازی دو شخصیت اصلی فیلم – غزل شاکری و شایسته ایرانی – هر دو بسیار خوب و روان در آمده است . نیما شاهرخ شاهی هم در نقش برادر خوب ظاهر شده است هر چند پدر – همایون ارشادی- نتوانسته است بازی همیشگی خود را تکرار کند. تدوین فیلم انصافاً شایسته تقدیر است و از آمدن اسم سازنده فیلم در کنار سپیده عبدالوهاب معلوم است کارگردان کوشیده است دغدغه های خود را در تدوین فیلم هم اعمال کند .
بی آنکه بدانیم فیلمهای اول دیگر این جشنواره چگونه ظاهر خواهند شد ، می توانیم حدس بزنیم آینه های رو به رو از شانس زیادی برای کسب جوایز – حداقل در بخش فیلمهای اول – برخوردار است و همچنین به دلیل روایت داستانی جذاب و صمیمانه آن ، در هنگام اکران ، تماشاگران زیادی را به خود جذب خواهد کرد که همین موضوع کمک زیادی به تأثیرگذاری این روشنگری تصویری خواهد افزود . جای چنین فیلمهای سالمی انصافاً در سینمای ما خالی است .
* این یادداشت در صفحه تصویر روز کیهان سه شنبه 19 بهمن ماه 89 منتشر شده است .
دیده اید گاهی طعم یک خوردنی یا نوشیدنی ، بوی خاص یک گل یا صدای یک ترانه یا هر چیز دیگری ، گاهی شما را برده است به سالها پیش ؟ بعدش دست ذهن شما را گرفته است و گذاشته است ور دست یک عالَمه خاطرات تلخ یا شیرین و شاد یا اندوهبار ؟ دیروز صبح از هنگامه هایی بود که من این احساس را داشتم.
از متروی خیابان ولی عصر «عج» بیرون آمدم ،وارد خیابان ولی عصر شدم تا به سمت بالا قدم بزنم . باران می بارید آن طور که خیسم می کرد اما، نه تنها اذیتی نداشت که پس از مدتها لذت شیرینی را زیر پوستم می دواند . اوایل خیابان بودم که کسی از کنارم رد شد و بوی خوش عطری که زده بود مرا برد به سالهایی دور ، به بهار 70 ، به پایتخت الجزایر ، به آن روز ِ بارانی که با جمعی از بچه های انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران ، خیابان ِ«دیدوش مُراد» الجزیرۀ بارانی را قدم می زدیم تا به دیدار یک اندیشمند مسلمان تونسی برویم که در آن کشور در تبعید بسر می برد ، آن روز هم همین بوی خوش به مشامم رسید . حالا آیا یکی از بچه های انجمن این عطر را زده بود یا مرد و زنی الجزایری یا عطر درختی بوده است که در هوای مدیترانه ای آنجا عشقش کشیده بوده که حال و هوای ما را معطر کند ؟ نمی دانم. فقط می دانم دیروز صبح ( یعنی صبح 12 بهمن 1389 خورشیدی ) ، همان بوی خوش مرا برد به فروردین بارانی آن سال .

به اینکه این تبعیدی مسلمان تونسی امروز چه بر زبان آورده و چرا و در چه شرایطی گفته و قبل و بعد صحبتش چه بوده است کاری ندارم ، اما یادم هست در آن صبح بارانی ِ بیست سال پیش ، از امام خمینی و اقدام بزرگ امام در تشکیل حکومت اسلامی تقدیر و تجلیل می کرد و آرزو می کرد روزی حکومت اسلامی مشابهی در دیگر کشورهای مسلمان نشین تأسیس شود .
جمهوری اسلامی ایران آن روز ، یک نهال جوان 13 ساله بود و نمی دانم شیخ راشد الغنوشی چه مدت بود که در الجزایر تبعید بود ، اما معلوم است که از آن سال ِ تبعید ، اکنون 20 سال تمام می گذرد ؛ جمهوری اسلامی ایران امروز جشن تولد سی و سوم خود را برگزار می کند و تونس مسلمان هم چیزی نمی گذرد که جشن تولدی خواهد داشت که راشد الغنوشی ِ پیر ،حتماً در آن شرکت خواهد کرد ، مصر هم جشن تولدی خواهد داشت که روح مطهر مجاهد شهید خالد اسلامبولی در آن شادیها خواهد کرد ، همان الجزایر هم 23 بهمن امسال تظاهرات بزرگ خود را برگزار می کند که حتماً علی بلحاج و عباس مدنی ِ پیر هم بی آنکه در زندان باشند در آن شرکت خواهند کرد ، دیر و زود در سرزمین محمد «ص» هم جشن تولدی برگزار خواهد شد که روح بزرگ عالم بزرگ - العَمری- در آن حضور خواهد داشت ، اردن ، مغرب و ... حتماً فلسطین هم جشن تولدی خواهند داشت که روح مطهر مجاهدان بزرگ شهید آنجا خنده خواهند کرد و بر تشکیل «اتحاد جماهیر اسلامی» نظاره گر خواهند بود و کم کم ... خیلی زود ،خیلی خیلی زود ... در بهاری که دیگر خیلی به نزدیک بودنش یقین کرده ایم ، جشن تولدی خواهیم گرفت که نه تنها کشورهای اسلامی ، که کشورهای عربی ، و نه تنها کشورهای عربی که مستضعفان جهان از هر دین و آیینی در آن شادمانیها خواهند گرفت و خنده خالصانه ای که تا آن لحظه از انسان دریغ شده بود ، سر خواهیم داد ...
در رخ آینه دیدم به نشیب است این شب
بی گمان حاملۀ صبح قریب است این شب
بی گمان ...

گل که در باغ شکفت
میتوان گفت که:
این جنس غریب – غرضم بوی خوش است –
باید از پنجره باد به اقصای بلاد
هیچ صادر نشود؟!
مثل این است که آدم – آدم؟ -
روی یک تکه مقوا بنویسد که:
" زمین برهوت
باید اصلاً به خیال دهن تَفزدهاش
طعم باران متبادر نشود"!
و بکوبد وسط قلب کویر!
***
گل که در باغ شکفت
گفتنیهای معطر را گفت
و شما سوی یک تکه مقوا رفتید...
باد بر حرف شما قهقهه سر داد و گذشت
و کویر
یادِ بارانِ فراوانِ بهار
یاد انبوهی ِ جنگل افتاد
و شما وا رفتید!
معجزی بود شگفت:
در کتاب برهوتی که شما
صفحهبندش بودید
ناگهان مبحث گلها وا شد
و دهان های شما رسوا شد...
الغرض باد وزید
و ورق ها برگشت
پس از آن
انتشارات شما بوی غلطنامه گرفت!
***
اندکی شرم کنید
تا به کی می خواهید
آب در هاون اندیشه خود نرم کنید؟!
گل که در باغ شکفت
گفتنی های معطر را گفت ...

پ . ن : در حال و هوای این روزها ، که هم سالگشت پیروزی انقلاب اسلامی مردم ایران و هم فراگیری موج لحظه افزون ِ بیداری امت اسلامی بخصوص در خاورمیانه عربی است ، شعر ِ « گفتنی های معطر» ِ زنده یاد سید حسن حسینی ، حسابی مناسبت دارد!
ماهنامه «پاسدار اسلام» در شماره بهمن ماه خود ، مصاحبه مفصلی دارد با آیت الله محمد رضا ناصری که از یاران و همراهان دیرین امام خمینی است و از زبان وی ، خاطرات ناگفته جالب و جذابی آورده است که هر کدام دنیایی آموزه و درس با خود دارد و شناخت خوبی از امام و شرایط آنروزهای ایران و کشورهای عربستان و عراق به دست می دهد. خاطراتی از روز حمله کوماندوهای ارتش شاه به مدرسه فیضیه با ذکر جزئیات و خاطره پخش 40 هزار نسخه اعلامیه امام خمینی خطاب به حجاج بیت الله الحرام در سال 1350 و ماجرای پر بیم و امید بردن این تعداد اعلامیه از نجف به عربستان و سپس توزیع آن و خاطرات حاشیه ای دیگر .
برای من اما یک نکته ، بسیار تکان دهنده تر و راستش به نوعی باور نکردنی بود هر چند شاید این نکته در کنار آن حوادث مهم و بزرگ ، کوچک و حاشیه ای به نظر بیاید و آن عبارتی بود که آیت الله ناصری از امام خمینی نقل می کند در پایان روزی که نیروهای گارد شاه در مدرسه فیضیه ، طلاب و مردم حاضر در آن مراسم را از پشت بام به حیاط پرت کرده اند ، با باتوم و چماق بشدت آنها را مضروب و مصدوم و مجروح کرده اند و جنایتهای فراوانی را مرتکب شدند .
در پایان آن روز ، عده ای از نزدیکان امام و از جمله آیت الله ناصری برای شنیدن نظرات امام درباره آن حادثه به منزل ایشان می روند و می بینند عده ای از زخمیها هم آنجا هستند . امام پس از فراغت از نماز ، به بیرونی تشریف آوردند و در سخنانی کوتاه فرمودند : این تازه اول کار است . اینها مثل گوسفندی هستند که سرشان را بریده اید و دارند دست و پا می زنند. نترسید و مقاومت کنید . سپس افزوده بودند : فرض کنید خمینی هم کشته شد ، اما شما نباید دست از کار بکشید .
اما نکته ای که از لحاظ اخلاقی و رفتار انسانی بسیار تکاندهنده است اینکه امام در پایان روزی که مأموران شاه آنهمه جنایات و ددمنشی ها را مرتکب شده اند ، وقتی عده ای از طلاب ، به آنان فحش می دهند ، امام ناراحت می شود و آنها را از این کار منع می کند و می فرماید: شما به این مأمورها ناسزا نگویید ؛ من نمی خواهم بگویم اینها بد نیستند ، بلکه می خواهم بگویم که زبان مؤمن ، احترام و ارزش دارد و نباید از آن فحش بیرون بیاید .
برای من از تمام این مصاحبه جالب و خواندنی ، هیچ نکته ای مثل این تذکر اخلاقی و انسانی امام تکاندهنده تر نبود .
البته در جای دیگری از این مصاحبه ، آیت الله ناصری از زبان عده ای از بازاریانی که پس از آزادی موقت امام از زندان شاه به دیدار ایشان رفته بودند آورده است که : آقا ! شما که نبودید ، این بازاریها این طور بودند و شکنجه شدند و در 15 خرداد چنین شد و ...که امام فوراً می فرمایند : اگر این کارها را برای من کرده اید که بیخود کرده اید ( نمی دانم شاید گفته باشند : غلط کرده اید !) اما اگر برای خدا کرده اید ، باید بایستید و برای خدا ادامه بدهید . همچنین در جمع سه چهار نفر دیگری هم که تازه از زندان آزاد شده بودند و شاید مثل آن بازاریها حرف زده بودند ، فرمودند : اگر این کارها را برای من کرده اید ، دیگر هیچ وقت نمی خواهم بکنید ؛ اما اگر برای خدا کرده اید که تازه اول کار است و باید بایستید .
پ . ن : راستی آیا ما در کارها و فعالیتهای روزمره خود ، این دو نکته بزرگ اخلاقی و مکتبی را رعایت می کنیم ؟ آیا زبانمان در ربط با دشمنان که هیچ ، در ربط با دوستان و مؤمنان و خودیها هم به دشنام و زشتی آلوده نمی شود ؟ و آیا در تمام رفتارها و فعالیتهایمان ، رضایت خدا را در نظر می گیریم یا کارها را برای خوشامد این کس و آن فرد - هر چقدر هم که خوب و دوست داشتنی باشد - انجام می دهیم !؟ بیایید کمی در این دو موضوع فکر کنیم ....

برای مردی که همه ما - چه آنها که می شناسیمش و چه آنها که نمی شناسندش - به او مدیونیم ، دعا کنید . برای مردی که ویژگی اصلی اش پایمردی است ؛ مردی که سلامت خودش را بر سر روشنگری و پالایش فرهنگ انقلاب اسلامی گذاشته است . برای او که این روزها و شبهای عزیز ، شاید از گوشه تخت تنهایی اش در آی سی یو یی که هفته هاست در آنجاست، چشم به دستهای دعای تو دارد ؛ دستهایی که تصمیم گرفته اند سحرهای پیش رو را در آستانه محراب دعا رو به آسمان بلند خدا فراز شوند و با اجابت الهی فرود آیند . چشمهای «حسن شایانفر» به شماست . خدا را بخوانیم : امّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ؟
این هم مطلب برادر بزرگوارم قدرت الله رحمانی با عنوان : کسی که محتاج دعای هیچ کس نیست




